سردبیرنامه

چه مي‌خواستند كه در محضر شما نمي‌يافتند؟! چه مي‌جستند كه در شما پيدا نمي‌كردند؟! دنيا مي‌خواستند، شما بوديد؛ آخرت مي‌خواستند، شما بوديد؛ سعادت مي‌خواستند، شما بوديد؛ علم مي‌خواستند، شما بوديد؛ معرف مي‌خواستند، شما بوديد؛ بهشت مي‌خواستند، شما بوديد؛ حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مي‌خواستند، باز مخزن و گنجينه‌اش در دست شما بود.
چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصيان كردند؟ به كجا مي‌خواستند بروند؟! چه مي‌شد اگر ابوجهل و ابولهب و ابوبكر هم راه ابوذر را مي‌رفتند؟! من و كلّ كائنات، موظف شديم، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنيم. گرامى بداريم، عزيز بشمريم، چه مي‌شد اگر بقيه هم پا جاى پاى سلمان مي‌گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند؟ چرا كينه ورزيدند، چرا رذالت كردند؟ من كه از ابتداى خلقت، عشقم به اين بود كه آسمان مدينه بشوم گاهى از شدت خشم به خود مي‌لرزيدم، صداى سايش دندانهايم را و اگر گوش هوشى بود، به يقين مي‌شنيد، گاهى تأسف مي‌خوردم، گاهى حسرت مي‌كشيدم، گاهى گريه مي‌كردم، گاهى كبود مي‌شدم، گاهى اشك مي‌ريختم، گاهى ضجه مي‌زدم، گاهى خون مي‌خوردم و گاهى خود را ملامت مي‌كردم، من از كجا مي‌دانستم كه بايد شاهد اينهمه مصيبت باشم؟!
من سوختم وقتى درِ خانة خدا، درِ خانة قرآن، درِ خانة نجات، در خانه تو به آتش كشيده شد.
من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد.
وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانيت از جنين هستى سقوط كرد.
خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل ميخ‌هاى در، از سينة تو خونين و شرم‌آگين درآمد.
من از خشم كبود شدم وقتى تازيانه بر بازوى تو فرود آمد.
من معطل و بي‌فلسفه ماندم وقتى زمين ملك تو غصب شد.
اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سيلى با صورت تو آشنا شد.
من به بن‌بست رسيدم وقتى اهانت و توهين به خانة تو راه يافت.
و... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتى آوند حيات تو قطع شد.

 

 

مرا ببخش بانو

 دستش را که سایبان چشمانش کرد ، نخل های سرسبز و بلند نخلستان های مدینه به چشمش آمدند و پشت سر آن ها ، خانه های کوتاه و گلی مدینه که در امواج سراب می لغزیدند و بالا و پایین می رفتند . نفس عمیقی کشید تا نسیم خنکی را که از سمت مدینه می آمد ، حس کند . نسیم ، بوی آشنایی را با خود داشت :  بوی پیامبر ، بوی مسجد نبی ، بوی مناره ی کوتاهی که او سال های سال بر فراز آن اذان گفته بود ، و بوی عجیبی که از لا به لای کوچه ی بنی هاشم گذر کرده بود و او نمی دانست چیست . از دروازه ی شهر که عبور کرد ، کناری ایستاد . به احترام شهر پیامبر، خاک گرد و غبار لباسش را تکاند . سنگریزه ها و خارهایی که درطول چندین روز مهمان پاهایش بودند ، بیرون آورد و دست ها و صورتش را به خنکای آب نهر کوچکی سپرد که راه به نخلستان های اطراف داشت . نگاهی به دور و برش کرد . مردم سرگرم کار روزانه ی خود بودند و کسی متوجه ورود او نشده بود.

خودش هم همین را می خواست . چه بهتر که با مردمی رو به رو نشود که پیکر پیامبرشان را روی زمین گذاشتند و به دنبال تعیین خلیفه رفتند .

وارد کوچه ی بنی هاشم شد ؛ کوچه ی تنگ و باریکی که هر روز به عشق دیدن پیامبر آن جا می ایستاد و با پیامبر برای رفتن به مسجد راهی می شد و به دنبال او راه می افتاد .

به هوای دختر پیامبر آمده بود . خواب دیده بود و ترس از تعبیر ندانسته ی خوابش ، او را به این جا کشانده بود . پیامبر را تا به حال این طور آشفته ندیده بود : موهای ژولیده ، سر و روی خاک آلوده و چهره ای غمگین و خسته که از تنهایی فاطمه گفتـه بود ،  و بی کسی علی ...

خانه ی علی را جست و جو می کرد تا احوال دختر پیامبر را بپرسد ، وگرنه او عهد کرده بود که دیگر به مدینه ای که خاندان پیامبر را فراموش کرده بودند ، باز نگردد . بر در خانه که رسید ، از تعجب خشکش زد ؛ تکه حصیری سوخته از در خانه آویزان بود :

حتماً اشتباه کرده ام !

به خانه های اطراف نگاه کرد . چند قدم به این طرف و آن طرف رفت .

نه همین جاست . خانه ی علی ؛ اما ...

با نگرانی جلو رفت : « سلام بر اهل بیت پیامبر . »

حسن و حسین ، تکه حصیر ا کنار زدند و بیرون دویدند . آری ، همان صدای آشناست .

بلال ! بلال آمده !

هر دو را در آغوش گرفت و اشک از چشمانش جاری شد .

قربان خاک پایتان بروم عزیزان پیامبر ، خدا را شکر که سلامتید .

لحظه ای گذشت . حسن و حسین در آغوش بلال ، خاطره ی روزهای خوش گذشته را به یاد آوردند و بلال عطر دل انگیز پیامبر را ازآن دو استشمام می کرد .

مادرتان ... مادرتان کجا است ؟

حسن و حسین ، دست هایش را گرفتند و او را به داخل بردند . همه چیز همان طور بود . اتاق کوچک و محقر فاطمه و علی ، و پرده ای که آن را به دو نیم می کرد .

" یا الله . سلام بر دختر پیامبر خدا . "

فاطمه صدای بلال را شناخت . منتظرش بود ؛ که پیامبر در خواب وعده داده بود بلال برای عیادت خواهد آمد .

" سلام بر تو ، مؤذن پدرم رسول خدا .  "

صدای لرزان و ضعیف فاطمه از پشت پرده ، نگرانی اش را بیشتر  کرد .

" با تو چه کرده اند بانو ؟ "

بلال دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد ، هیچ صدایی را نمی شنید ، گویی که مردم را نمی بیند ؛ می دوید و برای خودش راه باز می کرد . پایش به سنگی گرفت و زمین خورد ، به دست های خون آلودش توجهی نکرد ، به سرعت بلند شد و به راه افتاد . پله های مناره مسجد پیامبر را دیده و ندیده بالا رفت و در بلندی آن ایستاد .

چه با شکوه ! مدینه را در زیر پای خویش می دید ، درست مثل همان روزها که در حال اذان گفتن به راه رفتن علی خیــــره می شد و وضو گرفتن پیامبر را می نگریست ؛ اما این بار با تمام دفعات فرق می کرد .

این بار فقط به خواهش فاطمه آمده بود :

« می خواهم پیش از مرگ ، یک بار دیگر... »

الله اکبر ...

صدایش در شهر پیچید .

الله اکبر .

مردم لحظه ای دست از کار کشیدند ؛ گویی مدینه به یکباره در سکوت فرو رفت .

الله اکبر ، الله اکبر ...

پس از مدت ها صدای آشنایی از بالای مناره ی مسجد پیامبر می آمد . در دل همه تردید افتاده بود .

آیا ...

اشهد ان لااله الا الله

آری ، به خدا قسم صدای بلال است که می آید . مردم مدینه بی اختیار به طرف مسجد دویدند .

این بلال است که آمده !

اشهد ان ...

فریاد « بلال » مردم که به یکدیگر خبر ورود مؤذن پیامبر را می دادند ، با صدای اذان در هم آمیخت .

... محمد رسول الله

مردم پای مناره جمع شده بودند و به او نگاه می کردند ، عده ای با چشمان اشگ آلود و عده ای متعجب .

اشهد ...

تا خواست جمله ی بعدی را بگوید ، فریاد حسن و حسین را شنید . هراسان به پایین نگاه کرد . حسن و حسین از انتهای کوچه دوان دوان آمدند تا پای مناره رسیدند :

بلال ! تو را به خاطر خدا ، دیگر اذان را ادامه نده مادرمان بر سر سجاده از هوش رفته ...

 و گریه امانشان نداد . بلال پایین آمد و آن دو را در آغوش کشید . سرش را بلند کرد و به چهره های شرمسار اهل مدینه نگریست . خواست چیزی بگوید ، اما بغض و خشم اجازه نداد . گونه های حسین را بوسید ، جمعیت را شکافت و به راه افتاد .

از دروازه ی مدینه که بیرون می رفت ، زیر لب می گفت : « مرا ببخش بانو » نسیمی را بر صورتش حس می کرد که بالای کوچه ی بنی هاشم گذشته بود و بوی آشنایی را با خود داشت ؛ بوی غربت علی .

 

 

غروب آفتاب 

آن شب فاطمه درخواب دید فرشتگان بال در بال پرواز می کردند آنچنان که آسمان را به تمامی می پوشاندند...

دو فرشته پیش رو آمدند ، سلام کردند و مرا روی بال های خود سوار کرده و به آسمان بردند. ناگهان بوی بهشت به مشامم رسید. فرشتگان صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار می کشیدند . اول خنده ای بسان بازشدن گلی و بعد هم با هم گفتند: خوش آمدی ای هدف آفرینش بهشت و ای فرزند " لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک . "

فرشتگان مرا بالاتر بردند ، قصرهای بی انتها، لباس های بی همانند، آنچه چشم از حیرت خیره می ماند ، و بعد نهرهای آبی سفیدتر از شیر و خوشبوتر از عطر و بعد قصری ، و چه قصری!

گفتم اینجا کجاست؟ این چیست؟ از آن کیست؟ گفتند اینجا فردوس اعلی است.

برترین و بالاترین مرتبه بهشت است. منزل و مسکن تو و پدرت و پیامبران همراه پدرت و هر که خدا با اوست اینجاست. و این نهرکوثر است. پدرم که بر سریری تکیه زده بود مرا دید از جا برخاست در آغوشم گرفت و میان دو چشمانم را بوسه زد. و فرمود: اینجا جایگاه تو ، شوی تو ، و فرزندان و دوستداران توست. بیا دخترم که سخت مشتاق توأم.

علی جان! پدرم به من گفت که امشب میهمان او خواهم بود. اکنون ای پسرعموی مهربانم ،  من عازمم، بر من مسلم است که از امشب ، میهمان پدر خواهم بود. گریزانم از این دنیای پر جلا ، و سراسر مشتاقم به خانه بقا. تنها دل نگرانیم برای رفتن، تویی و فرزندانم.

علی جان ولی جدا شدن از تو همین اندازه هم برایم سخت است. شما را به خدا می سپارم و از خدا می خواهم که سختی های این دنیا را برای شما آسان گرداند.

علی جان! من در سال های حیاتم ، همیشه با تو وفادار بوده ام ، از من دروغ، خُدعه و خیانت ندیده ای، لحظه ای پا را از حریم مهر و وفا و عفاف بیرون نگذاشته ام ، بر خلاف فرمان تو حرفی نگفته ام. اعتقاد من همیشه این بوده که جهاد زن ، نیکو رفتار کردن با همسر است ، خوب  شوهر داری  کردن است .

علی جان! به وصیت هایم عمل کن ، چه آنهایی را که در کاغذی نوشته ام و چه آنها که اکنون می گویم. در آنجا باغ های وقفی پیامبر را نوشته ام که به حسن بسپاری ، و او به حسین ، و او به امامان بعد از خویش تا آخر. سهمی برای زنان پیامبر(ص) و زنان بنی هاشم ، و امامه دختر خواهرم قائل شده ام. و اگر چیزی ماند به دخترانم بده . تو ناگزیری بعد از مرگ من ، ازدواج کنی و با کسی ازدواج کنی که نسبت به فرزندانمان مهربانتر است. مرا در تابوتی به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم مرا شبانه غسل  بده ، از روی پیراهن – بر من شبانه نماز بخوان و مرا شبانه و مخفیانه دفن کن و قبرم را مخفی بدار. مبادا مردمی که بر من ستم کرده اند بر جنازه ام نماز بخوانند و در دفنم حاضر شوند ، و از مکان دفنم آگاهی بیابند. یاران معدود و محدود تو و پدرم ، از زنان فقط اسماء ، ام ایمن ،  فضّه و ام سلمه و از مردان ، سامان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و خدیفه همین .

 وای گریه نکن علی . من گریه ام برای توست ، تو چرا گریه می کنی ؟ تو مظلوم ترین مظلومان عالمی، گریه بر تو رواست من آنچه انجام داده ام برای دفاع از حقوق مغضوب تو بوده . من می دانم که رفتنی ام، پدر مرا مطمئن ساخته بود. ولی من می دانستم پی مرگ من بر تو چه خواهد گذشت.

و این جگرم را آتش می زند. پس تو گریه مکن. عالمی برای مظلومیت تو باید اشک بریزد . اکنون ، اول راحتی من است ، اما آغاز مصیبت توست. پس در این گاه رفتن ، بیش از این جگرم را مسوزان. تو و فرزندانمان را به خدا می سپارم.

سلام مرا به همه فرزندانمان که تا قیامت به وجود می آیند برسان. راستی علی جان ، آیا می بینی آنچه را که من می بینم؟ این جبرئیل است که به من سلام می کند ؛ و علیک السلام . این میکائیل است که سلام می کند و خیر مقدم عرض می نماید ؛ و علیک السلام  . اینها فرشتگان الهی هستند که به استقبال من آمده اند . چه شکوهی وچه عظمتی ؛  و علیکم السلام .

اما ای علی ! به خدا سوگند این عزرائیل است که به من سلام می کند و"علیک السلام یا قابض الارواح "بگیرجان مرا اما با مدارا. خدای من، مولای من به سوی تو می آیم نه بسوی آتش . سلام بابا ! سلام به وعده های راستین تو. سلام به لبخند شیرین تو. سلام به چشمان روشن تو . آری این چنین بود که فاطمه زهرا(س) ام ابیها به جانب پدر مطهرش شتافت و چشم از این جان بی وفا بربست. اما علی مظهر عدالت و حقیقت ناب ،  بعد از مرگ همسرش زیر لب چنین می سرود: اکنون با رفتن تو خستگی ها را بیش از پیش احساس می کنم. خدایا چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟ اگر غسل کردن او با اشک چشم مجاز بود آب را بر بدنش حرام می کردم. پس آب بریز اسماء ای وای این بازوی ورم کرده از چیست؟ آری این همان حکایت جگر سوز تازیانه و بازوست . فاطمه ! گفتی از روی پیراهن غسلت دهم برای بعد از رفتنت هم باز ملاحظه این دل خسته را نمودی؟ ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و غمهایت بلد بودی. شوهرتو کسی نیست که برای این رازهای سَر به مُهر تو در نخلستان های تاریک شب نگریسته باشد. اینجا جای تازیانه نامردان است، در آن زمان که ریسمان در گردن مردت آویخته بودند. ای خدا ! این غسل نیست، مرور مصیبت است، تداعی محنت است، دوره کردن درد است. ای وای از حکایت محسن حکایت فاطمه و آن در و دیوار، حکایت آن میخهای آهنین با آن بدن نحیف و خسته و بیمار، حکایت آن آتش با آن تن تب دار، حکایت آن دست پلید با این صورت و رخسار. بچه ها بیایید با مادر وداع کنید. خدا در این غم صبرتان دهد. آرامترعزیزان من ! می دانم از گریه گریزی نیست. اما شیون نکنید مثل من آهسته اشک بریزید.

نمی دانم چطور تسلایتان دهم. اما تقدیر این بوده است، راضی به مشیت خدا هستم . اینقدر مادر را صدا نزنید او اکنون توان پاسخ گفتن به شما را ندارد. فقط نگاهش کنید و آرام اشک بریزید اما نه گویی این دست های فاطمه است که از کفن بیرون می آید و شما را درآغوش می کشد. این بازهمان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از مرگ هم ندای شما را بی جواب گذارد. کنار روید تا در قبرش گذارم. خدایا چه سنگین است این مصیبت ، و چه سبک است این بدن درد و محنت دیده.

آری اینک دیگر من لب بر می بندم از سخن گفتن ، تا علی و حسن و حسین و زینب  بال گشایند بر مزار تو. این تو ، این علی و این فرزندانت  و این چشم همیشه مشتاق من.

 

 

اگر بمانم، به دشمن چه بگويم؟ كه قبر فاطمه اينجاست؟! نه مي‌روم ولى:

پرندة جانم زندانى اين آشيان تن شده است، اى كاش جان نيز همراه اين ناله‌هاى جگرسوز در‌مي‌آمد.
بعد از تو زندگى بي‌معنى است، حيات بي‌روح است و دنيا خالى است و من فقط گريه‌ام از اين است كه مبادا عمرم طولانى شود. زندگي‌ام ادامه بيابد.
فشار زندگى پس از تو بر من سنگين است و كسى كه چنين بارى بردوش دل دارد، روى خوشى نمي‌بيند. من چگونه ترا كه پدر مهرباني‌هايم بودى فراموش كنم، انگار من شده‌ام مأمور زنده كردن آنهمه غصه‌هايم.
ميان هر دو يار، روزى فرقتى هست، اما هيچ چيز به قدر جدايى تحملش مشكل نيست. هر چيز جز فراق، تحملش آسان است. اينكه من بلافاصله بعد از محمد، فاطمه را از دست داده‌ام، خود دليل بر اين است كه دوستى دوام ندارد.
فاطمه جان! چطور بگويم؟ فراق تو سخت است، سخت‌ترين است، تاب آوردنى نيست. تحمل كردنى نيست. كارم شده است گريه حسرت‌آميز و شيون حزن انگيز، گريه براى دوستى كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت.
اى اشك هميشه ببار! اى چشم هماره همراهى كن كه غم از دست دادن دوست، غم يكى دو روز نيست، غم جاودانه است.
دوستى كه هيچكس جاى او را در قلبم پر نمي‌كند، يارى كه هيچ ديّارى به قدر او عشقم را معطوف خود نمي‌كند، يارى كه از پيش چشم و كنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز.
فاطمه جان! عزيز دلم! چه سود كه در كنار قبر تو نازنين بايستم، به تو سلام كنم و با تو سخن بگويم وقتى پاسخى از تو نمي‌شنوم.
چه شده است ترا فاطمه جان كه پاسخ نمي‌دهى؟ آيا سنت دوستى را فراموش كرده‌اى؟
فاطمه جان! كاش على را غريب و خسته و تنها، رها نمي‌كردى

 

 

حکایت علی و چاههای صبور مدینه بی حضور تو

اتاق خاموش است. صدایی به گوش نمی رسد. او بی حرکت خوابیده است . رو به سوی کعبه . او دختر نبی الله است ، ام ابیهاست ، بانوی بانوان جهان ، نازپروده پدر ، لطیفه ی مدینه .

او سیده اهل بهشت است، صاحب باغ فدک ، زخم خورده زخمهای کهنه کینه ، تنها یاور ولی خدا ، بی یارترین یار رسول .

زبان اسماء بند آمده است. می خواهد صدایش کند ، ولی می ترسد. سر به دیوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش می کند و آرام می گرید.

ولی باید او را بخواند . این خواسته خود اوست. سالها در این خانه جز امر او هیچ نکرده است. صدایش می زند:

بانوی من! جواب نمی دهد. قرار از دل اسماء فرو ریخت. بی حرکت بر جا ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نیست ،ولی باید صدایش کند.

فاطمه ! دختر رسول الله !  ...

باز هم جوابی نمی دهد. صدای اسماء می لرزد .مثل دست و پای لرزان زینب، اشک چشمهای حسن، تکان لرزان لبهای حسین.

اتاق خاموش است. صدائی به گوش نمی رسد. او بی حرکت خوابیده است . رو به سوی کعبه .

اسماء به طرف او رفت. پارچه سفید را کنار زد و جز هاله نیلوفری صورت زهرا و لبخند نشسته روی لبانش ، چیزی ندید.

روزی ندیده تابکنون چشم روزگار

از دور روزگار به روزگار عشق

پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار

کاتش زند به خرمن هستی شرار عشق

*  *  *

امشب پرستوی علی از آشیان پر می کشد

داغ  فراق فاطمه آخر علی را می کشد

اسماء بریز آب روان بر روی گلبرگ گلم

یاسم شده چون ارغوان ، وای از دلم ، وای از دلم

امشب ، اولین شب است بی حضور گرم تو. شب تاریک است. و سرد.

یتیمانت از بس گریه کرده اند خوابشان برده است. ولی من چگونه چشم بر چشم گذارم با این همه درد تنهائی ؟ هنوز کسی رفتنت را نمی داند، این گفته خود تو بود که خواستی شبانه دفنت کنیم. فردا دیگر صدای گریه ات مزاحم همسایه ها نخواهد شد.

به یاد داری که چه بی شرمانه می گفتند  به فاطمه بگو یا شب گریه کند ، یا روز. از دست گریه های بی امانش به ستوه آمده ایم . کاش فقط یک بار دلیل گریه هایت را می پرسیدند.

فاطمه جان ! مطمئن باش که دیگر نه تو مزاحم آنهائی و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت که آسوده شدی از دست این مردمان بی وفا . فردا تو نزد پدرت هستی ، در بهترین نقطه ی بهشت. پیامبر که رفت، تو تنها یاور روزهای تنهایی ام بودی . ولی به یقین بهشت با تمام میوه ها و رودها و حوریانش ، برای رسول ، گوارا نبود، بی حضور تو.و تو نیز ام ابیها بودی و چگونه می توانی تحمل کنی این روزگار عجیب را ، بی حضور پدر . حال من مانده ام تنها ، با تمام این وحشت زدگان غرق در مرداب زندگی و چه عالمگیراست سیاهی روحشان . مثل امشب ، تاریک و خاموش . همه خوابیده اند و اگر می دانستند که از این پس از چه نعمتی محرومند ، به یقین نه چشمهایشان اذن ورود به خواب می داد ، نه تاب و قرار بر دلهایشان می نشست.

علی تنهاست . تنها تر از همیشه. و او چه خواهد کرد بی فاطمه ، جز پناه بردن به چاههای صبورمدینه !

*  *  *

السلام علیک یا سیده نساء العالمین

یا فاطمه ! می خواهم با تو سخن بگویم ولی نمی دانم که رویم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشی. به بقیع ، به کنار قبر پیامبر و یا به خانه ات.

و این همه سال سرگردانی ما و این همه گمنامی تو ، دلیلی است بر عظمتت . ای سیده زنان عالم . تو آن قدر بزرگی که همه کس با چشم های خودبین و دنیابین نتواند ببیند،حتی محل دفن تو را .

و این همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز دختر حبیب الله ، همسر ولی الله و مادر ثارالله !!!

یا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چیزی قریب به هزار و چهار صد سال . ولی ما حکایت تو را شنیده ام و حکایت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پیمان شکستند و چه بد عهدانی بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حریم خانه رسول را.

و مگر اینان سخن پیامبر را نشنیده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد ، مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "

یا فاطمه ! قرار روزگار اینگونه برایمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشیم ، نه اولین مسلمانان تاریخ ، نه الله اکبر گویان فتح مکه و نه پیمان شکنان بعد از پیغمبر. ما تابعین توئیم . تابع رسول و اهل بیت.و به یقین نه قصد عهدشکنی داریم و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب می دانیم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پیامبر است .

یا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.

 به ما نیز پرواز را بیاموز که از  هر سکون ، خسته ایم.

آمین...

 

یا فاطمه جان

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.
غبار غم از سیمای زیبای علی می زدودی و بر زخم های فزون از ستاره ی پیکرش که نشان از رزم با باطل داشت، مرهم می نهادی. فتوحات مولا، رهین مهربانی توست. هنوز خطابه های رسایت سراج راه مجاهدان است و بر آفاق تاریخ می تابد. پاره ی تن رسول یار بودی و یگانه یاور یکتا امیر عاشقان. تلألؤ ذوالفقارعلی، وامدار عزم و عزت تو بود. آنگاه که بر بی بصیرتان و دنیا پرستان غضب می کردی، غضبناکی آفریدگار قادر، آشکار می شد. رضای تو رضای حق بود و با خرسندی ات، تمامت اهل عرش و ساکنان قدس، قرین شعف می شدند.
وصله های چادر و بوریای خانه ات، تمنیات و تمایلات خاکیان را به هیچ می انگاشت. صالحان و صدیقین و مقربان ملکوت، آرزومند خدمتگزاری خاندان خدایی ات بودند و بانوان برگزیده ی حق ، رفت و روب آستانه ی خانه ی اهل بیت(ع) را تمنا می کردند و با این وصف، دستان مبارکت که بوسه گاه اشرف رسولان بود، از فزونی تلاش مهرآگینت پینه بسته بود.
همه ی قصرهای جنت و تمام گهرها و آذین های باغ بهشت، ذره ای از غبار خشت خانه ات هستند و هستی، جلوه ی یک سجود سالکانه ی تو. اگر نبودی، افلاک و آفریدگان به وادی حیات نمی رسیدند.
ما «اسیر» عنایت تو هستیم و «مسکین» و محتاج شفاعتت. اینک «یتیم» هجران توییم و سیه پوش نیلوفر ساقه شکسته ی شهود؛ « و یطعمون الطعام علی حبّه مسکینا ً و یتیما ً و اسیرا». ما را نیز به طعام معرفت و محبت، میهمان کن و از زلال زمزم خیر کثیر، بنوشان ای عطیه ی عرش!
سلام بر غمگنانه ترین روایت ولایت! امروز جان علی از تن مفارقت کرد، گرد یتیمی بر رخسار مهسای زینب نشست، موسم تنهایی حسن فرا رسید، حسین از همین لحظه، کربلایی شد و طلیعه ی عاشورا بر صحیفه ی راز، تابید. ای مهدی موعود، ای آخرین حجت یار! تو شاهدی که مادر سادات را شبانه به جانب مزاری ناپیدا مشایعت کردند و پیکر زخمی شقایق باغ ولایت را به آغوش خاک سپردند و علی بی یاور شد. ای قائم آل یاسین، ای شمس بنی هاشم، ای برپا کننده ی قسط ، ای احیاگر عدل علی! ذوالفقار قیام از نیام برآور و روا مدار که چنین، امواج غم بر دریای دل شیعه بیفزایند.
اینک در شعاع آفتاب اردیبهشت، اندوهی سترگ بر شکوفه های قلب شیعه سایه گستر شد. ستاره ی امید نبی بر خاک فتاد و موج دریای دل علی به ساحل فرقت رسید و برترین آشنای عرشیان بر فراز دست سپیداران در سیاهی شب به ضیافت سرخ لقا نایل شد.
مادر، چه غریبانه از دیار عاطفه ها هجرت کرد و در مشایعتش مرغ دل تا فراسوی آسمان کوچید. معتصمین شیطان، تلخی شوکران فراق را در کام یاران سپیده ریختند. واحسرتا! مهتاب نیلی شفاعت به محاق نشست و طوبای رعنای ولایت و آذین صحیفه ی شهادت، پای به معراج نهاد و سایه ی همای عنایتش را از ماسوا برچید.
امروز از سیمای یاس ها و نسترن های بهاری، نکهت غم می خیزد. امروز شقایق های دشت بی قراری، سیاهپوش زهرای آل یاسینند و از سمت آبی دلدادگی، سحاب حزن و توفان حسرت به آسمان احساس سرخ شیعه رسیده و بارش اشک و تراوش زمزم عشق و ریزش آبشار حرمان و رویش غنچه های درد و داغ، منظر بهار غمند و عندلیب عاطفه را به نغمه ی فرقت فرامی خوانند.
یا فاطمه، یا سیدتنا و مولاتنا!
ادرکنا!
امروز صبای سوزدل ها حزین و خرامان به سوی مدینه وزید و عطر یاسمن های اندوه در کوچه های ارادت پیچید. سلام عاشقان بر غریب مدینه. امروز تمام راه های آسمان را به سوی مدینه گشوده اند و راهیان سبز سلوک به تنهایی مزار یار می اندیشند. آنک، در رثای گوهر گمگشته ی علی، ریزش الماس اشک را شاید و تراوش یاقوت آه. آنگاه که شمشاد شیدای ولایت را شبانه به معراج مهر بردند، چشمه ی اشتیاق خشکید و ماه امید، هجرت کرد. چه شباهنگام دلتنگی بود و چه سپیده ی سیاهی! تمام خورشیدهای شعف، یکباره با غروب آشنا شدند. سیمای سپید زهره ی منظومه ی ولایت به سرخی گرایید.
فاطمه، معیار فضایل بود و اسوه ی سرآمدان عصمت و میزان محسنین. در فناکده ی خاک، افول کرد و در بقاسرای عرش، طلوع و تابندگی نمود. هنوز آوای شیوایش در گوش دل ها باقی است که همگان را به پارسایی و پایداری در ولایت علوی می خواند و خود،عامل نخست آن بود. آیین محمد (ص) از استقامت سرخ زهرا آوازه یافت و امت از مرام زیبایش، مجد. فردای شیعه از دیروز شعله ناک آلاله ی شهید نبی، به روشنایی رسید و سوز سینه ی آسمانی اش، اقتدار و صبر حسین و سطوت و صلابت حسن را به ارمغان آورد.
السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول الله!
ما خاک پای یوسف گمگشته ی توییم و حیات و قیام و حکومت و جان و روح و هستی مان رهین یک نگاه آسمانی اوست. انقلاب اسلامی ما جلوه ی کوچکی از نورعنایت فرزند عزیز توست. تمام شقایق های دشت التهاب برای قطره ای از دریای احسانش در انتظار، می سوزند.
خدایا مباد که نسیان و غفلت ما، موعود عاشقان را دل آزرده سازد، که تمام حیات و نهضت ما برای یک تبسم ملیح اوست. سال هاست که دلتنگ غیبت و نهانی اوییم و نیک می دانیم که وجود جودآگینش حضور محض است و نهانی، از آن ماست.
یا فاطمة الزهرا، یا قرة عین الرسول!
پدر و مادرم فدای خاک قدوم گل گمگشته ات باد. نظر عنایت خویش از ما مگیر. ضعیفانیم و چه کسی به ما نظر کند جز مظهر سطوت رسول یار؟ تهی دستانیم و چه کسی احسان مان کند جز جلوه ی غنای دوست؟
یا وجیهتا ًعند الله، اشفعی لنا عند الله!

 

و اینک ما

نیز در صحنه ی وداع و در پایان سخن همنوا با اندوه امیرمؤمنان بر زهرای اطهر(ع) سلام کنیم:

سلام بر تو بانوی بانوان…

نخلهای خاک آلود فدک هنوز از ستمی که بر تو روا داشتند، می گریند؛ زندگی تو گواه مظلومیت همه دودمان هابیل است، همچنانکه وجود تو گواه قدس و عصمت خدا بر زمینیان بود...

تازیانه ای که بر پیکر نازنین تو فرو کوفتند، تبری بود که بندگان بت به انتقام نابودی اصنام بر پیکر توحید ابراهیم فرود آوردند؛ همواره شرمسار باد دستی که بر گونه ی خدا گون تو سیلی زد، دریغا دل اگر در غم تو پاره شود شگفت نیست، چرا که شکستن پهلوی تو عظیمتر از شکستن دیوار کعبه بود، و چون قامت ستوار تو را به ستم بر خاک نشاندند دین از پای افتاد...

با تمام دل بر تو می گرییم که نماد بهی بودی و ودیعه ی رحمت خدا بر آدمیان؛ و چون ترا کشتند انسانیت بی مادر شد و خون هابیل از رگ حیات هر انسان در گستره ی تاریخ از نو جوشید و مظلومیت داغ، زخمی شد بر جبین زندگی مؤمنان، و حیات پژمرد و اوراق قرآن به تطاول طوفان پراکند، و علی (ع) تنها ماند ... و بشریت در گرداب فاجعه افتاد.

سلام بر تو! بانوی بانوان ...

 

 

ویژنامه شیراز

¤¤ شيراز، نامي خيال انگيز

در افسانه ها آمده است كه شيراز فرزند تهمورس (از پادشاهان سلسله پيشداديان) شهر شيراز را تأسيس كرد و نام خود را بدان بخشيد. به روايتي ديگر، نام اين ديار، "شهرراز" بوده كه به اختصار شهر از و شيراز خوانده شده است.

در حالي كه بر اساس تحقيقات "تدسكو" شيراز به معناي مركز انگور خوب است، "ابن حوقل"، جغرافي دان مسلمان قرن چهارم هجري، علت نامگذاري شيراز شباهت اين سرزمين به اندرون شير مي داند، چرا كه به قول او عموما" خواربار نواحي ديگر بدانجا حمل مي شد و از آنجا چيزي به جايي نمي بردند. و بالاخره بنا به نوشته كتاب "صورالاقاليم"، از جهت وجود دام هاي بسيار در دشت شيراز، آنجا را "شيرساز" ناميده اند.باري، بيش از هر چيز نام زيبا و سحرانگيز شيراز كه واژه اي فارسي است، بهترين گواه بر اين باور است كه برخلاف پندار پاره اي از جغرافي دانان مسلمان، تأسيس اين شهر به قرن ها قبل از ورود اسلام به ايران باز مي گردد، شيراز، هم اكنون نيز در محل تقاطع مهمترين راه هاي ارتباطي شمال به جنوب و شرق به غرب كشور است و اين موقعيت در ادوار قبل از اسلام شاخص تر بوده، چرا كه در عهد هخامنشيان، شيراز بر سر راه شوش (پايتخت هخامنشي) به تخت جمشيد و پاسارگاد بوده و در عهد ساسانيان راه ارتباطي شهرهاي بسيار مهمي چون بيشابور و گور با استخر، از جلگه شيراز مي گذشت. در نتيجه مسلم است كه چنين محل حاصلخيز و خوش آب و هوايي كه در تقاطع مسيرهاي مهمي كه برشمرده شد، قرار داشته، هرگز خالي از آبادي و سكنه نبوده است. وجود آثار قديمي مانند قصر ابونصر در حوالي شيراز كه قدمت آن به دوره اشكانيان مي رسد و نقوش برجسته برم دلك، (در چندكيلومتري شرق قصر ابونصر) كه از آثار دوره ساساني است و قلعه بزرگ بندر (فهندر، پهندر، قهندز، كهندژ) در سمت شرق تنگ سعدي و چند نقش برجسته در دهكده گويم در چهار فرسنگي شمال غرب شيراز و همچنين پيدا شدن سكه هايي در ضمن حفاري هاي قصر ابونصر، كه بر آنها با خط پهلوي نام شيراز نقش بسته است، جملگي بر وجود شهر يا بلوكي به نام شيراز، در همين محل در دوران قبل از اسلام دلالت دارد.

علاوه بر آنچه گفته شد، كاوش هاي باستان شناسي در تخت جمشيد، به سرپرستي كامرون در سال 1314 ه.ش، به پيدايش خشت نبشته هايي انجاميد كه بر روي چند فقره از آنها نام شيراز مشخص بود. بدين ترتيب مي توان احتمال داد، اين وادي كه در عهد رونق تخت جمشيد، آبادي كوچكي بيش نبوده است، بعد از انهدام پايتخت هخامنشيان، سمندروار از دل خاكستر آن ديار برپا خاسته است.

آخرين كلام اين كه در اشعاري از شاهنامه فردوسي، استاد حماسه سراي طوسي، به مناسبت هايي از شيراز ياد شده، مثلاً راجع به شيراز در عهد كيانيان آمده است:

دوهفته در اين نيز بخشيد مرد

سوم هفته آهنگ شيراز كرد

هيونان فرستاد چندي ز ري

سوي پارس، نزديك كاوس كي

و در مورد شيراز، در روزگار اشكانيان، چنين مطالبي ذكر شده است:

چو بنشست بهرام زاشكانيان

ببخشيد گنجي به ارزانيان

... ورا بود شيراز تا اصفهان

كه داننده اي خواندش مرزمهان

و بالاخره اينكه در عهد پيروز و قباد ساساني، سپهبد ايران، "سوفراي" از اهالي شهر شيراز بود

... بدان كار شايسته شه "سوفراي"

يكي پايه ور بود و پاكيزه راي

جهان ديده از شهر شيراز بود

سپهبد دل و گردن افراز بود

استخري در كتاب مسالك و ممالك كه در نيمه اول قرن چهارم هجري تأليف شده است، راجع به آثار و بقاياي فرهنگي قبل از اسلام، در شيراز مي گويد:

شيراز قلعه اي به نام شاه موبد دارد. وي همچنين از دو آتشكده به نام هاي كارستان و هرمز در آن سرزمين ياد مي كند.

باري در مجموع گفتار استخري كه شيراز سيزده ناحيه (طسوج) دارد كه در هر كدام از آنها قراء و كشتزارهايي موجود است كه متصل به هم قرار گرفته اند. و نيز نظر ابن بلخي كه در روزگار ملوك فرس، شيراز ناحيتي بود و حصاري چند بر زمين، مي تواند روشنگر قدمت شيراز، به عنوان يك سرزمين مسكون آباد (و نه يك شهر بزرگ) باشد... .

 

جاذبه های گردشگری شیراز

پاسارگاد

پاسارگاد در 70 کیلومتری جاده شیراز به اصفهان در دشت مرغاب قرار دارد .پاسارگاد نخستین پایتخت امپراتوری هخامنشی بود .این شهر توسط کوروش کبیر ساخته شد و تا اواخر حکومت هخامنشیان تاج گذاری پادشاهان این سلسله در این شهر انجام می شد.از مهمترین آثا رپاسارگاد مقبره کوروش ، کاخ ها و زندان سلیمان است این اثر ازبناهای ثبت شده در فهرست میراث جهانی به شمار می آید.

تخت جمشید

تخت جمشید پایتخت اولین امپراتوری جهانی یعنی هخامنشیان در ایران است .کار ساخت پارسه در زمان داریوش بزرگ ( 520 ق.م) آغاز شد و به وسیله دیگر شاهان هخامنشی کامل شد .از مهمترین قسمت ها ی تخت جمشید دروازه ملل ، کاخ آپادانا ، کاخ صد ستون ، کاخ تچر ، کاخ هدیش و خزانه است .تخت جمشید با تمام زیبایی هایش در سال 321 ق.م توسط اسکندر مقدونی به آتش کشیده شد و اموال آن به تاراج رفت .این اثر بی نظیر امروزه د رفهرست آثار جهانی قرار دارد .

نقش رستم

مجموعه نقش رستم در 5/2كيلومتري تخت جمشيد واقع شده و شامل آرامگاه‌هاي پادشاهي هخامنشي(خشايارشا، داريوش اول، داريوش دوم و اردشيراول)(سده 5ق.م) و نقش برجسته هاي دوره ساساني (سده6م) است. بناي مذهبي كعبه زرتشت كه احتمالاً آتشكده دوره هخامنشي مي باشد نیز در این محوطه وجود دارد.

عمارت نصيرالملك

مجموعه بناهاي «نصيرالملك»‌ شامل مسجد، منزل، حمام، آب انبار و ... در شهر شيراز واقع شده است. اين بنا مربوط به «حاجي ميرزا حسن علي خان نصيرالملك» حاكم فارس در زمان قاجار(سده 13ه.ق/ سده 19م‌) است. گچ‌كاري و آيينه‌كاري عمده ترين تزئينات بنا را تشكيل مي دهند.

ارگ کریمخانی

بناي ارگ در سال 1180ه.ق /1760م توسط كريمخان زند ساخته شده است. بلندي ديوار آجري اين ارگ، 12 متر و بلنداي چهار برج آجري آن 15 متر است كه با نقش هاي ساده و زيبا تزئين شده است.فضاي داخلي اتاقهاي ارگ با نقوش اسليمي، ترنج، گل و مرغ با رنگ هاي مختلف و آب طلا نقاشي شده است. اين بنا در شهر شيراز قرار دارد.

آتشكده پاسارگاد

در فاصله 1500 متری از كاخ اختصاصی كوروش , در قسمت شرقی دشت مرغاب دو تخته سنگ بزرگ سفید در مجاورت تپه كوتاه خاكی به فاسله 9 كیلومتر از یكدیگر قرار گرفته اند .این دو تخته سنگ را آتشگاه یا قربانگاه پاسارگاد می دانند.

باغ نارنجستان قوام

نارنجستان قوام متعلق به خاندان قوام الملک بوده است . عمارت نارنجستان بعنوان دیوانخانه و محل مراجعات رعیت ها و دیگر مردم و همچنین محل تشکیل جلسه های عمومی و نشست های بزرگان و اشراف در زمان قاجاریه مورد استفاده قرار می گرفته است. این بنا دو متر از کف حیاط بلند تر است و آجر بعنوان مصالح اصلی بکار برده شده است.سقف بنا با نقاشیهای زیبا با رنگهای گرم و طرحهای متنوع پوشیده شده است .ابراهیم خان قوام الملک در سال 1345 خورشیدی این بنای با ارزش و زیبا را به دانشگاه شیراز اهدا کرد و امروزه به موزه نارنجستان که وابسته به دانشکده هنر معماری است تبدیل شده و برای بازدید عموم آزاد می باشد.

باغ جهان نما

باغ جهان نما در شرق خیابان قرآن قرار دارد . دیوار آجری و محکم آن مربوط به دوره زندیه است با وجود کج شدن همچنان پا برجا ایستاده است . این باغ باصفا از باغهای قدیمی شیراز است که در زمان زندیه عمارتی دو طبقه به سبک کلاه فرنگی در آن ساخته شده است .در وسط باغ حوضهای سنگی زیبائی بچشم می خورد که در گذشته از آب رکن آباد پر می شده است . این باغ قابل بازدید برای عموم می باشد .

باغ دلگشا

كه نزدیك آرامگاه سعدی قرار دارد، در دوره تیمور از باغ های مهم و تفریحی شیراز بود. قدمت این باغ به دوره ساسانی نسبت داده شده و ساختمان موجود در آن ، متعلق به دوره قاجاریه است. این باغ در اردیبهشت – فصل چیدن بهار نارنج – بسته است.

باغ عفیف آباد

با وسعتی حدود 127000 متر مربع از زیباترین باغ های تاریخی شیراز است. این باغ در دوره صفویه از باغ های مهم و گردشگاه پادشاهان بود. در میان این باغ كه "گلشن" نیز نامیده می شود، عمارتی دو طبقه، آب نماها و زیرزمین وجود دارد.

باغ ارم

كه بنا و سردر آن از دوره قاجاریه به جای مانده، زیباترین باغ شیراز است. گل های زینتی و گونه های متنوع گیاهی موجود در این باغ ، آن را به باغ گیاه شناسی دانشگاه شیراز بدل ساخته است. باغ تخت در شمال شهر شیراز و در دامنه كوه بابا كوهی قرار دارد. در این باغ عمارتی به همت "اتابك قراچه داغ " در سال 480هـ . ق بنا شد. در زمان آقا محمدخان قاجار نیز بنای جدیدی در این باغ ساخته شد. در این باغ تاریخی، اكنون پادگان نظامی مستقر است. سایر باغ های شیراز در غرب شهر در منطقه قصر دشت قرار دارد و حدود 50 كیلومتر از سطح شهر را در برگرفته است. رودخانه اعظم ، نهرمعالی آباد و قنات های متعدد، این باغ ها را مشروب می كند.

چاه مرتاض علی

بالای كوه هفت تن در سلسله جبال" چهل مقام"، در شمال شهر شیراز و در شرق گنبد عضد ( گهواره دید)، چاهی به ژرفای سه متر با دو آب انبار و ساختمانی شامل چند اتاق وجود دارد كه محل ریاضت و عبادت صوفیه و عرفا بود.

قصر ابونصر (تخت ابونصر)

در 6 كیلومتری شرق شیراز بر بالای یك تپه بقایای بناها و یك حصار سنگی دیوارهای آجری ساختمانهای خشتی وآستانه های سنگی فرو افتاده دیده می شود.

عمارت باغ ایلخانی

باغ ایلخانی از بناهای محمد قلی خان , ایلخان قشقایی است كه در محله میدان شاه واقع شده است. این باغ یكی از فضاهای سبز دوره قاجاریه است كه ساختمان كهنسال وعمارت قدیمی و دیدنی دارد . در محوطه این باغ یك عمارت كلاه فرنگی وجود دارد.

عمارت باغ نشاط

این بنا در ضلع شمالی پل عباسی و در میان فضایی سبز و گسترده قرار گرفته و مقر حكومت لار پس از دوران صفویه بوده است . مساحت قصر این باغ 35×135 متر است . این بنا كه از ساختمانهای زیبا و بسیار دیدنی عصر صفویه است و هم اكنون از نظر حفظ و نگهداری در وضعی نامطلوب قرار دارد.

عمارت كلاه فرنگی باغ نظر

این باغ با انبوه درختان سر به فلك كشیده سرو و نارنج در سال های پیش از سلطنت كریمخان زند احداث شده است. كریمخان عمارت كلاه فرنگی, ارگ, دبوانخانه و بعضی از ساختمانهای دیگر را در آن محوطه بنا كرد. در دوره قاجار نیز حسین علی میرزای فرمانفرما عمارتی در نزدیكی عمارت خورشید احداث كرد. در وسط باغ نظر كه به باغ موزه نیز مشهور است عمارت هشت ضلعی بسیار زیبایی ساخته شده كه به كلاه فرنگی مشهور است

قبر مادر نادر شاه

در ضلع شرقی قلعه اژدها پیكر و بر یك سطح مرتفع مشرف به شهر ,بقایایی از قلعه ای تاریخی به جا مانده كه به قبر مادر نادر شاه مشهور است. دیوارهای خارجی ساختمان مربع شكل و به ابعاد 5/4×5/4 متر است .ارتفاع این ساختمان 9 متر می باشد

مدرسه خان

بنای تاریخی مدرسه خان در شهر شیراز قرار گرفته است . این بنای تاریخی مدرسه ای وسیع و دلباز است كه در دوران سلطنت شاه عباس كبیر به وسیله الله وردیخان والی فارس و فرزند او امامقلی خان ساخته شده است

مدرسه آقاباباخان

این بنا از بناهای دوره قاجاریه است كه در محله درب شاهزاده در جنب بازار وكیل و مسجد جامع قرار دارد و شالوده آن از كریمخان زند است . آغاز بنای مدرسه توسط مرحوم حاجی محمد حسین خان صدر اعظم اصفهانی صورت گرفته و مرحوم آقا باباخان حسین در حدود سال 1240 بنای مدرسه را تمام كرده است .

 

عمارت دیوانخانه

در نزدیكی ارگ كریمخانی‌, عمارتی وجود دارد كه در گذشته عمارت دیوانخانه كریمخان زند بود و هم اكنون تنها عمارت سابق آن در قسمت شمالی باقی مانده است. این عمارت شامل یك تالار وسیع با سقفی بلند است كه در گذشته دو ستون مرمر در جلو آن قرار داشت, اما آغا محمد خان قاجار آن دو ستون را به تهدان برد و به جای آنها دو ستون چوبی نصب كرد.

باغ چهل تن

در مساحتی كوتاه از شمال حافظیه , محوطه ای مشجر وبا صفا وجود دارد كه دارای چهل سنگ مزار هم اندازه است .قدمت این باغ به عهد كریم خان زند می رسد و گورهای داخل محوطه باغ نیز به نیمه دوه قرن 13 هجری مربوط اسـت.

باغ هفت تن

كمی بالاتر از باغ چهل تن, محوطه پر درخت دیگری به نام هفت تن با ایوان و بنای زیبایی وجود دارد. آرامگاه شاه شجاع شهریار آل مظفر , ممدوح و خواجه حافظ و متوفی به سال 776 هجری در این باغ قرار دارد.

باغ تخت

این باغ درشمال شهر شیراز در دامنه كوه بابا كوهی قرار گرفته است. اساس اولیه بنا در سال 480 هجری به همت اتابك قراچه گذارده شد و به نام تخت قراچه موسوم است. در زمان آقا محمد خان قاجار (1260هجری) محوطه و بنای جدیدی احداث كردند كه به تخت قاجار معروف است. در حال حاضر این باغ قسمتی از یك پادگان نظامی است.

قلعه اژدها پیكر

این قلعه روی یك سطح مرتفع در غرب شهر شیراز قرار گرفته است و طول و عرض آن به تر تیب 700 متر و 170 متر است .قلعه از سه بخش دیوار سنگی , حاطی , قلعه بالایی و میانی تشكیل شده است و قدمت آن با توجه به یافته های موجود به دوره پیش از اسلام میرسد. قلعه تا یك قرن پیش مسكونی بوده است و در زمان سلطنت رضا شاه بمباران شد.

حمام باغ نشاط

درضلع شمالی باغ نشاط , حمام قصر كه احتمالا“ همزمان با آن بنا شده است قرار دارد.نقاشی های دیوارهای آن با ظرافتی خاص ترسیم شده اند و اینك نیازمند باز سازی و مرمت می باشند .

 

غذاهای سنتی شیراز:

شکر پلو – آش انار – قورمه به – دو پیازه – یخنی نخود – رب پلو – کلم پلو – بادام سوخته – یخنی عدس کلم – شکر

 

پنیر – شامی – کوفته هلو – کوفته سبزی – خورست سبزی – حلوای کاسه – حلیم بادمجان – حاجی بادام – قورمه –

 

دوای آرد و روغن – دمپخت – آش سبزی – آش ماست – آش دوغ – آب پیازک – پاچه پلو – قنبر پلو - رنگینک

 

 صنایع دستی شهر شیراز

خاتم سازی

خاتم سازی در واقع آراستن سطح اشياء چوبی بصورتی شبيه به موزائيک با مثلثهای کوچک است و اين مثلثها هر چه ظريف تر و طرحها و اشکالی که با اين مثلث ها بوجود می آيد هر چه منظم تر باشد خاتم مرغوبتر است. البته مرغوبيت مواد اوليه بکار رفته در خاتم نيز باعث بالا بردن ارزش آن می گردد.

سفالگری

مهمترين مواد اوليه در کار سفالگری : گل، ماسه و مواد سوختنی است. گل رس به خاطر داشتن اکسيد آهن و آهک دارای خاصيت شکل گيری و چسبندگی است و ميتوان با آن ظرفهای غير قابل نفوذ ساخت. برای تهيه سفال ابتدا گل را از معدن به محل کارگاه نموده و سپس مقداری معين آب و ماسه به آن می افزايند. پس از اينکه گل و ماسه و آب کاملاً با هم مخلوط شد و آماده گرديد، گل به قطعاتی با اندازه های مورد نياز تقسيم می شود و هر قسمت را بطور جداگانه روی چرخ سفالگری گذاشته و شروع به چرخکاری می نمايند.

شیشه گری

شيشه جسمی است شفاف، شکننده و ترکيبی از سيلکيکاتهای قليايی که اين اجسام را در کوره ذوب می نمايند و به وسيله دست يا به کمک قالب های مخصوص به آنها شکل می دهند. اشيايی که از مناطق مختلف کشور نظير شوش، ری، ساوه و نيشابور از زير خاک به دست آمده نشان دهنده ساخت اينگونه ظروف در اکثر نقاط کشور در گذشته های دور می باشد. ظروف شيشه ای در اوايل دوره اسلامی بيشتر شامل بطری، قوری، گلدان و فنجان بوده است که برای مصارف خانگی بکار می رفته است. برخی اشياء باقی مانده متعلق به قرون هشتم و نهم ميلادی است که بدون تزئين می باشد. همچنين تعدادی دکمه شيشه ای که طی يکی از حفريات ناحيه حسنلو بدست آمده متعلق به عهد هخامنشی است که بروجرد و رونق شيشه گری در آن عصر گواهی می دهد.

قلمزنی

آنچه امروز بعنوان قلمزنی شناخته می شود و مصنوعات فراوانی اعم از مس و برنج بوسيله آن تزئين می گردد در ايران دارای سابقه ای بسيار طولانی است. از آثار فلزی دوره هخامنش نمونه های بسياری بدست نيامده تا دورنمای رواج اين هنر در آن دوران را مشاهده کنيم ولی مجموعه ظرفها و بشقابهای نقره و طلای عصر ساسانی که بدست استادان ايرانی قلم خورده است و سلاطين اين سلسله را در بزم يا رزم و شکار نشان می دهد و در موزه "ارميتاژ" شهر لنينگراد نگاهداری ميشود رواج صنعت قلمزنی را در آن عصر تاييد می کند. در دوران اسلامی تاريخ ايران صنعت قلمزنی رواج فوق العاده داشته است و شاهد بر اين مطلب مجموعه ابريقهای برنزی و آثار زيبای فلزی از نوع بخوردان و ظرفهای آبخوری است که به شکل حيوانات و پرندگان ساخته شده و بيشتر آنها در خراسان و همدان و ری و سمرقند بدست آمده است.

گلیم بافی

آسودن بر روی کف پوشی گرم و نرم در پی روزی پرکار و سخت، اميد و توانی است برای برخوردی دوباره با واقعيتهای سخت و شيرين کار روزمره و تامين معيشت خانواده. نخستين کف پوش بشر اوليه پوست حيوانات بود ولی پس از گذشت هزاران سال وقتی توانست کم کم مواد اوليه طبيعت را به ميل خود شکل دهد، به فکر ساخت بالاپوشی برای خود و کف پوشی برای محل سکونتش افتاد. اولين کف پوشهای ساخته انسان حصير و بورياست و به تدريج بافت زيراندازهای پشمی را نيز آموخت. در کاوش های باستان شناسی در شرق جزيره آناتومی و بقايای يک گليم 7700 ساله بدست آمده است ولی بطور کامل به علت آسيب پذيری مواد اوليه گليم و نمونه های چندانی از گذشته های دور موجود نيست. قديمی ترين نمونه بدست آمده گليم ايران و قطعه گليمی متعلق به دوره اشکانی است.

معرق

هنر معرق روی چوب، يکی از رشته های پر پيشينه صنايع دستی ايران است که به نسبت ساير صنايع چوب از قبيل خاتم، منبت، نازک کاری چوب، خراطی و بافت سبد و حصير دارای قدمت بيشتری است و طبق اسناد و مدارک موجود با وجودی که زادگاهش هند است اما از روزگارانی خيلی دور به ايران راه يافته و هنرمندان و صنعتگران ايرانی تکميل کننده و گسترش دهنده آن بوده اند. اين "هنر صنعت" که در ابتدا تلفيقی از چوب و فلز بود، به کمک ذوق و انديشه معرق سازان هنرمند ايرانی تغيير شکل داد و صنعتگران کشورمان بجای يک نوع چوب که معمولاً متن اصلی دست ساخته ها را تشکيل ميداد، به استفاده از انواع چوب با رنگهای مختلف پرداختند.

منبت کاری

منبت کاری هنری است مشتمل بر حکاکی و کنده کاری بر روی چوب بر اساس نقشه ای دقيق اين تعريف اصولی منبت کاری است.

مینیاتور

واژه "مينياتور" که مخفف شده کلمه فرانسوی "مينی موم ناتورال" و به معنی طبيعت کوچک و ظريف است و در نيمه اول قرن اخير و حدوداً از دوره قاجاريان وارد زبان فارسی شده، اصولاً به هر نوع پديده هنری ظريف (به هر شيوه ای که ساخته شده باشد) اطلاق می شود و در ايران برای شناسايی نوعی نقاشی که دارای سابقه و قدمتی بسيار طولانی است به کار می رود.

نمدمالی

نمد ساده ترين نوع کف پوش است و ساخت آن احتياج به دستگاه خاصی دارند. در نمد مالی در واقع از خاصيت طبيعی پشم که عبارت از در هم پيچيدن الياف آن در اثر رطوبت و فشار است استفاده می شود. احتمال دارد که اولين بار بافندگانی که الياف پشمی خود را شسته و برای گرفتن رطوبت آن با چوبدستی ضربه هايی به پشم می زده اند، موفق به کشف اين خصوصيت پشم و در نتيجه موفق به بوجود آوردن صنعت نمدمالی شده باشند.

از سوغات شیراز می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

ريسندگي ، فلزکاري ، خاتم کاري ، قالي ، حصير ، منبت کاري ، کنده کاري ، ظروف سفالي ، نمد ، خراطي ، چرم ، سنگ تراشي ، شيشه گري ، خرما ، انجير ، آبليمو ، مسقطي ، گليم ، گبه ، انواع ترش جات ، عرقيات ، سفيد آب، کيسه حمام،حنا ،انجير،زعفران ، انار و خرما

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 21:40 توسط وحـیـــــــد |