تبليغاتX
................هـــم میــهـــــــــن























................هـــم میــهـــــــــن

وبلاگ پارسیان آزادیــــــــخواه ، ایرانیان آزاد اندیــــــش

خدایا!انتظار زیادی نیست. به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست. من از تو هیچ نمیخواهم، خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم، من نمیتوانم، نمیتوانم. خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد. تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای. تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند. مهربان من! چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست. خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم، چقدر برایش دلتنگم. دعایم را برایش اجابت کن. خدایا او خوشبخت و شاد باشد، من دیگر از تو هیچ نمیخواهم. هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم. خدایا! تو مهربانترینی، هرگز تنهایش نگذار. هرگز دستانش را رها نکن. من دوستش دارم، بیشتر از تمام دنیا، بیشتر از هرچیز و همه کس. تو این را از هرکسی بهتر میدانی. آه! که چقدرخسته ام. از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام. احساس میکنم دیگر نمیتوانم، پاهایم دیگر رمق ندارند. از نگاههای دیگران، از حرفهای پر از کنایه، از اینهمه دوری و تنهایی خسته ام. دلم برایش تنگ شده است.
دلم برایش تنگ شده است. دلم برایش تنگ شده است...

 

سرم را بین دستهایم گرفته ام. گیج شده ام. خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام. دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم. برای هزارمین بار دست نوشته ات را خواندم گریه کردم. عکست را هزار بار بوسیدم . من با تو حرف میزدم، از تو میپرسیدم چرا؟ ولی تو فقط نگاهم میکردی. ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی. دلم گرفته نازنین. دلم از این دنیا گرفته است،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد، مهربانیت را میفهمم، با تمام وجودم درک میکنم. فقط از دروغ خسته ام. میدانی چه میگویم؟ دارم باز هم تنهاتر میشوم. میفهمم در اطرافت چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه. دیگر نمیتوانم صبوری کنم و بگویم بگذار فکر کند که من نمی دانم. خدایا بفهم که به من بی وفایی شد. این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر تا کی باید سکوت کرد و جوری رفتار کرد که گویی نمی دانی. دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم. دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم. دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند. دلم میخواهد زندگی کنم، عاشق باشم،بخندم، او که با صداقت کنارم باشد دیگر هیچ غمی ندارم. غمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود. دلم برایش تنگ شده است. میشنوی چه میگویم؟ دلم برایش تنگ شده است...........

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:0 توسط وحیــــــد| |

وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند. دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست. تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود. تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند. در رؤیاهایم تو را میبینم، تو را احساس میکنم. در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است. میخواهمت با تمام وجود، بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد. وقتی کنارم مینشینی، وقتی با آن دو چشم ساده روشن به من نگاه میکنی، وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی، وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،احساس میکنم همه چیز زیباست. در دلم هیچ غمی نمی ماند، به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد. و هر لحظه مرا در خود میفشارد. و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد. نفسم به شماره می افتد، درد قلبم را در هم میپیچد، اشکهای گرمم گونه هایم را میسوزانند. دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم. وای نازنینم....تو به من بگو، با این قلب کوچک وعاشق و بیقرار چه کنم؟



عزیزکم! دلم برای نگاههای معصومانه ات تنگ شده است . دلم برای نگاه کردن در چشمانت تنگ شده است.برای وقتی که با بازیگوشی به رویم لبخند میزدی. برای سرخی گونه هایت که انگار از گلبرگهای گل سرخ رنگ گرفته بود. عشقکم! اگر کنارم بودی، در آغوشت میگرفتم و برایت لالایی میخواندم. برایت قصهء آن شاهزادهء مهربان را میگفتم که دخترک قصه را از دست دیو سیاه نجات میداد. تو را در بستری از گلهای سپید یاس میخواباندم، به ابرها میگفتم برایت سایه بان باشند، و به چلچله ها میگفتم رؤیای شیرین تو را با نغمه هایشان بر هم نزنند. گلم اگر تو اینجا بودی، به نسیم میگفتم همیشه بوزد تا گرمای خورشید تن لطیفت را تبدار نکند. من برایت از ماه قصه میگفتم، از عشق، از نور، از مهربانی. و آنقدر نوازشت میکردم تا آرام به خواب فرو روی و هر صبح آنقدر بر تنت بوسه میزدم تا آرام آرام بیدار شوی. دلبندم! من اجازه نمیدادم هیچ چیز در این دنیا بلور نازک دلت را بشکند،اجازه نمیدادم غم، پا به خانهء شیشه ای دلت بگذارد. رفیق، تو تکه ای از وجود منی، تو تنها دلخوشی من در این دنیای سیاه و تاریکی، تو تنها امید منی.

 

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم، تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند. دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم، اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمانم را آرام میبندم، صدایت در گوشم میپیچد. طنین خنده هایت همه جا را پر میکند. بی اختیار لبخند میزنم، ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند. و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد. دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم، سرت را روی شانه ام  بگذاری و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است. دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است. برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند. دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام، یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند. مگر نمیدانی قحطی آمده است؟ قحطی خورشیدو ماه و ستاره. گفتم برایت یک سبد بچینم، نکند آسمانت بی ستاره بماند. آخر اگر شبی خوابت نبرد، لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود. دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شده ام. گیج شده ام. تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش. دوستت دارم نازنینم. دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

 

گوش کن!صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟ دارد باران میبارد. دریا هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من. دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند. سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام. نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است. دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم. بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد. دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ... وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد. من خسته ام. دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند. نازنینم... ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم... نه!نگو که میدانی. آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که عشق مرا تعبیر کند. عشق من در قالب واژه ها نمیگنجد. عشق مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت. وای که چه روزهای سختی را میگذرانم. وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند. وقتی تو در کنار منی انگار تمام دنیا به من لبخند میزند. من از عطر وجود تو مست میشوم. سبک میشوم. میتوانم تا آوج آسمان پرواز کنم. پرنده میشوم. تو که میروی بالهایم میشکند، دنیا برایم قفس میشود. و هیچ دستی برایم آب و دانه نمیریزد. ای کاش در قفس بودم، ولی در کنار تو بودم. و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم. من بدون تو نمیخواهم زندگی کنم. نمیخواهم زنده باشم. آه!دریا چه آهنگ غمگینی مینوازد.دلم گرفته است. دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند. دارد باران میبارد نازنینم‌! باران عشق...

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 0:14 توسط وحیــــــد| |

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

 

خسته و تنها

همدم غمها

در حصار خلوت دل

پیچیده فریادم

احساس تلخ عشق و تنفر

برچیده بنیادم

نه ایمانی نه وجدانی

جز حیله و نیرنگ

بر سرزمین قحطی عشق

نشته ام دلتنگ

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:57 توسط وحیــــــد| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت